![]() |
![]() |
|
| دوست داشتن و با هم بو دن |
|
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشقبازیه موجا قامتم یه بستر نرم یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو رو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا منو دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم باز یه گوشه ای می مونم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 20:48 توسط عزیزدل برادر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام سردار عشق
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
کورش اهورا درویش روحی جون رامین خفن تنها الهام پریا بیتا درمورد غذا |
|
RSS
|