تبليغاتX
عشق زندگی
دوست داشتن و با هم بو دن
 

اين جا برای اين که وارد يه اتاق بشی، بايد درشو به زور باز کنی!

وقتی می يای بيرون ٬بايد درشو محکم ببندی!

اين جا آدما حتی پشت درای بسته نمی تونن همديگرو تحمل کنن.

اين جا آدما از هم فاصله دارن...از هم خيلی دورن...

ببينم ايرانم همينجوريه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 1:46  توسط عزیزدل برادر | 
 

شاید یه روز اگه یه حرفی تو دلم قلمبه شد

 اگه مثل بغض شد تو گلوم ...

 چون اشک و دوس ندارم ، میام و می نویسم

 از دلتنگیم..از بغضم..از سیاهی...

 نمی دونم شاید اون روز فردا باشه ...یا شاید دو ساعت دیگه..

 شایدم دو ماه..ده ماه..ده سال..

 اما می نویسم...به کسی هم ربطی نداره...............اقايی که برای من و دوستام  commente فحش ميذاریواقعآ که چی؟ خودم و در حدت نمی بينم که جوابتو بدم.......ديگه اينجا نيا

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 1:39  توسط عزیزدل برادر | 
میدونی چیه یه نفر مثه من چطور میتونه بازم دردش و به هیچکس نگه...منی که از همه تودار تر بودم..منی که بین همه معروف بودم...واسه همه مشاور خوبی بودم و برای خودم هیچکس نبودم...منی که حرف پیشم میموند و کم میورد....دلم میخواد بازم یه بهانه گیر بیارم واسه گریه...میدونی خیلی پرم ....هیچ کار برام نکردی حد اقل یه سوزن بر دار بیار و کمک کن تا بترکم....
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 1:30  توسط عزیزدل برادر | 

 

امشب كه در كنار منى، خفته چون عروس         زنهــــار تا دريــــغ ندارى، كنــــــــــار و بوس

اى شب، بگيـــــر تنگ به بر نوعروس صبح           امشب كه تنگ در بر من، خفته اين عروس

لب بر نــــــدارم از لب شيرين شكّــــــرش            گـــــــــر بانگ صبح بشنوم و گر غريو كوس

يا رب، ببند بــــــــــر رُخ خورشيد، راه صبح            در خواب كـــــن موذن و در خاك كن خروس

يك امشبى كه با منى، از راه لطف و مهر            جبــــــــران شود بقيّـــه عمر، ار بود فسوس

نارِندَم ار بخــواهم كاين شب، سحر شود             باشد اگــــــــــر به تخت سليمانى‏ام جلوس

"هندى" ز هند تا به سر كويت آمده است             كى دل دهد به شاهى شيراز و ملك طوس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 15:5  توسط عزیزدل برادر | 

گـر سوز عشق در دل مـــــا رخنه گر نبود        سلطان عشق را به سوى ما نظر نبود

جــــان در هـــــواى ديــــدن دلـــدار داده‏ام        بايـــد چه عذر خواست، متاع دگر نبود

آن ســــر كــــه در وصال رخ او، به باد رفت        گـــر مانـــــده بود، در نظر يار سر نبود

مـــــوسى اگــــر نديد به شاخ شجر رُخش       بـــى‏شك درخت معـرفتش را ثمر نبود

گـر بار عشق را به رضا مى‏كشى، چه باك       خــــاور به جــــا نبــــود و يا باختـر نبود

بلقيس وار گـــر در عشقش نمــــــى زديم        مــــا را به بـــارگــاه سليمان، گذر نبود

گــــر مرغ باغ قدس، به وصلش رسيده بود        در جمــع عاشقان تو، بى بال و پر نبود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 14:58  توسط عزیزدل برادر | 

پــــــــرده بردار ز رخ، چهره‏گشا ناز بس است     عــــــاشق ســوخته را ديدن رويت هوس است

دست از دامنت اى دوست، نخواهم برداشت     تا مــــــن دلشـده را يك رمق و يك نفس است

همــــــــه خوبان برِ زيبايى‏ات اى مايه حُسن،     فى‏المثل، در برِ درياى خروشان چو خس است

مـــــرغ پــــر سوختــه را نيست نصيبى ز بهار     عـــرصـه جولانگه زاغ است و نواى مگس است

داد خواهـــــم، غم دل را به كجا عرضه كنم؟      كه چو من دادستان است و چو فرياد رس است

اين همـــــــه غلغل و غوغـــا كه در آفاق بوَد      ســـوى دلـــــدار، روان و همه بانگ جرس است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 14:56  توسط عزیزدل برادر | 

آنكه دامن مى زند بر آتش جانـــم، حبيب است       آنكـــه روز افزون نمـــايد درد من، آن خود طبيب است

آنچه روح افزاست، جام باده از دست نگار است       نى مدرّس، نى مــربّى، نى‏حكيم و نى خطيب است

سرّ عشقم، رمز دردم در خم گيسوى يار است        كـــى به جمع حلقــه صوفىّ و اصحــاب صليب است؟

از "فتـــوحاتم" نشد فتحىّ و از "مصباح"، نورى         هــــر چــــه خواهم، در درون جامــه آن دلفريب است

درد مـــى جـــويند اين وارستگان مكتب عشق         آنكه درمان خواهد از اصحــاب اين مكتب، غريب است

جرعه‏اى مى خواهم از جام تو تا بيهوش گردم         هــــوشمند از لـــذّت اين جرعه مى، بى نصيب است

مـــوج لطف دوست، در درياى عشق بى كرانه         گــــاه در اوُج فـــراز و گــــاه در عمــــــق نشيب است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 14:50  توسط عزیزدل برادر | 

می دونید چرا من نام عشق رو به زبون اوردم چراچون این کلمه بسیار زیبا ودلنشینه و تو قلب یا همیشه تو فکر اداما می مونه میدونید اگه عشق نباشه زندگی هیچ مفهومی نداره مثل اینه که یکی میخواد من یا شمارو بی دلیل اذیت کنه راستی یه چیزی رو به شما بگم که اقا امیر المو منین  عاشق خانوم فاطمه بودند و از جونشون بیشتر دوست داشتند به این میگن عشق نه به اونیکه ادام یه دختری رو از دور ببینه بعد عاشق اون بشه به نظر من این یه کار بسیار اشتباهیه اگه شما هم با نظر من موافقید منتطزر نظرات دلنشین وشفا بخش شما ها هستم              من کوچیک شما عزیزان هستم 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 22:35  توسط عزیزدل برادر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نام سردار عشق

نوشته های پیشین
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
کورش اهورا
درویش
روحی جون
رامین خفن
تنها
الهام
پریا
بیتا درمورد غذا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free Web Counter
Free Hit Counter

webloger site